ذبيح الله صفا

593

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

موى زنگى در هم آشفته بود « 1 » و اين اشاره على الظاهر منطبق است با وضع دشوارى كه بر اثر حملهء سلطان غياث الدين پير شاه پسر سلطان محمد خوارزمشاه بشيراز در فارس پديد آمده بود . وى بعد از مرگ پدرش با جمع‌آورى بعضى از سپاهيان او بفتوحاتى در عراق و آذربايجان نايل گشت و در اواخر سال 620 عازم فارس شد و اتابك سعد زنگى كه قدرت مقابله با او نداشت بقلعهء اصطخر پناه برد و غياث الدين پير شاه در آغاز سال 621 بشيراز وارد شد و بسيارى از نواحى فارس را در تصرّف آورد و عاقبت بدرخواست اتابك سعد فارس را با او قسمت كرد و بوساطت الناصر لدين اللّه بعراق بازگشت « 2 » . سعدى بعد ازين تاريخ تا مدّتى در بغداد بسر برد و در مدرسهء معروف نظاميّهء آن شهر بادامهء تحصيل پرداخت « 3 » و در همين شهر بود كه خدمت جمال الدين ابو الفرج عبد الرحمن ملقّب به المحتسب « 4 » پسر يحيى بن يوسف بن جمال الدين عبد الرحمن بن الجوزى را درك كرد كه در هنگام سقوط بغداد بدست هولاگو ( 656 هجرى ) بقتل رسيده بود « 5 » ، سعدى از اين بزرگ بعنوان « مربّى » و « شيخ » ياد مىكند « 6 » . اين ابو الفرج ابن الجوزى همچنانكه

--> ( 1 ) - : برون رفتم از تنگ تركان چو ديدم * جهان درهم افتاده چون موى زنگى ( 2 ) - رجوع شود به : ترجمهء سيرت جلال الدين مينكبرنى ، تهران 1344 ، ص 102 - 105 ( 3 ) - مرا در نظاميه ادرار بود * شب و روز تلقين و تكرار بود ( 4 ) - در حوادث الجامعه ( ص 55 و 328 ) كه شرح حال او آمده چند جا از وى با لقب « المحتسب » ياد شده و علت آنست كه ابن جوزى دوم از حدود سال 633 ببعد محتسب دار الخلافهء بغداد بوده است و شايد تعريض سعدى به « محتسب » كه در داستان منع سماع از طرف ابن جوزى آورده است و در حاشيهء صحيفهء بعد خواهيد ديد ، من باب اشاره به همين ابو الفرج بن الجوزى باشد . ( 5 ) - دربارهء وى علاوه بر مورد مذكور از حوادث الجامعه رجوع شود به حواشى جلد سوم از جهانگشاى جوينى بتصحيح مرحوم ميرزا محمد خان قزوينى ص 463 - 466 ( 6 ) - « چندانكه مرا شيخ اجل ابو الفرج بن جوزى رحمة اللّه عليه به ترك سماع فرمودى و عزلت اشارت كردى عنفوان شباب غالب آمدى و هوا و هوس طالب ، ناچار بخلاف رأى مربى قدمى رفتمى و از سماع و مجالست حظى برگرفتمى و چون نصيحت شيخم ياد آمدى گفتمى : قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را * محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را . . . . الخ »